پی نوشت نامه ای که هیچگاه خوانده نشد
الا یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰ ۹:۴۳ ق.ظشب ها
در زندان های مخوف و تاریک
نامه ها را
پوچ و توخالی
رها میکنند .
اما صبح نه جوهری مانده نه قلمی …
حرف ها برای گفتن نیست ..
قلم را در رگ میزنند و ناگفته میروند .
*در و دروازه و دربان* همگی در خود زندان
و کودکانی که هنوز شوق نوشتن دارند ،
و حریص اند برای قدمی به دور دنیا .
مرگ خسته …
زندگی گوشه ای از خود به زنجیر گناه آویخته …
و سوالم این است :
هنوز خدایی در این نزدیکیست ؟